جمعه 29 شهریور  
×   خانه   همه مطالب   ویدئو   اقامتگاه های بوم گردی
بستن
مطلب مورد نظر خود را بر اساس استان از روی نقشه انتخاب کنید.
نام استان:  مازندران

سفر با دوچرخه به کویر مصر- قسمت دوم

سفر با دوچرخه به کویر مصر- قسمت دوم

سفر با دوچرخه به کویر مصر- قسمت دوم


نویسنده: علیرضا ذبیحی
07 شهریور 1398

وقتی رسیدم زواره حوالی ظهر بود و اذان میگفتن. شنیدن صدای اذان تو کوچه پس کوچه های قدیمی شهر که سنگفرش بودن،دیوارهای کاهگلی و کفترهایی که تو آسمون آبی پر میکشیدن، مامان بزرگی که دست نوه اش رو گرفته بود و به مسجد میبرد، همه اینها اتفاقاتی بود که کمتر تجربشون کرده بودم. 

بافت سنتی شهر زواره 05

بافت سنتی شهر زواره 06

رفتم سمت مسجد جامع، موذن از اون پیرمردهای مو سفید قد خمیده ای بود که خش صداش می ارزید به صد تا از این خواننده های امروزی...

یکی اومد صف اول جلوی من ایستاد، حوالی بیست و خوردی ساله به نظر میرسید همین که دیدمش گفتم بینمون یه اتفاقی میوفته! الله اکبر و نماز جماعت رو خوندیم،بعد نماز نشستم کنج دیوار و با امیر علی که پدرش داشت نماز میخوند سرگرم بازی شدم...

مسجد تاریخی زواره 07

اون جوون هم که نماز و خوش و بشش با پیرمردهای محل تموم شد، رفتم سمتش، از قیافه و لباس های خاکی ام معلوم بود که دوچرخه سوارم و از جاده اومدم، سلام کردم و گفتم که از کجا و با چی میام، خواستم یکم اطلاعات در مورد شهر بگیرم ازش که گفت من لیسانس تاریخ دارم و دو سه ساعتی هم بیکارم، بیا باهم بریم یه دوری تو شهر بزنیم. منم از خدا خواسته، زودی قبول کردم.

دوچرخه رو از حیاط مسجد گرفتم و بردم گذاشتم داخل حیاط خونه ی محمد حسن و باهم رفتیم که شهر رو بگردیم.

اولین چیزی که نشون داد داربستی چوبی ای بود که نزدیک به هزار سال قدمت داشت و تو ساخت مسجد ازش استفاده شده بود.

داربست هزار ساله در مسجد زواره 08

بعد رفتیم تو کوچه پس کوچه ها و ساباطهای شهر، برج و باروی قدیمی شهر رو دیدیم و رفتیم تو یک خونه ی قدیمی که در حال مرمت و بازسازی بود.رفتیم پای کار اوستا بنایی که پاکی و صفا تو چهره اش کاملا مشهود بود، خونه های قدیمی رو میخرید و با هزینه خودش بازسازی میکرد که یک وقتی از بین نرن و موندگار بشن. اوستایی که کلمه کلمه حرفهاش به جون آدم مینشست و دلم نمیومد که باهاش خداحافظی کنم...

با محمد حسن رفتیم و پای صحبت های پیرمردی که به دیوار کاهگلی خونه اش تکیه داده بود و آفتاب میگرفت، نشستیم...

رفتیم سمت مسجد پا منار که ارتفاع منارش حدودا 21 متره و نزدیک به هزار سال قدمت داره، و در دوره سلجوقی ساختش به اتمام رسیده...

منسجد سلجوقی شهر زواره 09

منسجد سلجوقی شهر زواره10

منسجد سلجوقی شهر زواره 11

بافت تاریخی شهر زواره 12

بافت تاریخی شهر زواره 13

بعد سه ساعتی که با محمدحسن بودم و کلی اطلاعاتی که ازش گرفتم،باهم رفتیم خونشون، دوچرخه ام رو برداشتم و رفتم سمت مدرسه ای که قرار بود شب توش بخوابم.

 بعد اسکان تو مدرسه و شستن لباسهام و خوردن نیمرو با نون هایی که محلی ها بهش خشکه میگفتن و واقعا هم خشک بود، یکی از دوستان اومد دنبالم که بریم زواره رو بگردیم، بعد گشتی توی شهر و صحبت در مورد تاریخ و ابنیه و بافت شهری، گفت میخوام ببرمت یجای باحال...

بافت تاریخی شهر زواره 14

بافت تاریخی شهر زواره 15

بافت تاریخی زواره اصفهان 20

بافت تاریخی شهر زواره 16

بافت تاریخی شهر زواره 18

مسجد پامنار زواره 19

بافت تاریخی زواره اصفهان 21

بافت تاریخی زواره اصفهان 22

بافت تاریخی زواره اصفهان 24

بافت تاریخی زواره اصفهان 25

پیاده از چنتایی کوچه و ساباط گذشتیم، مغازه دارها تو بافت قدیمی بازار کم کم کرکره هارو میکشیدن پایین و درهای چوبی قدیمی مغازه هاشونو میبستن، رنگ آسمون که از آبی نفتی کم کم به مشکی تغییر میکرد که رسیدیم به یک در قدیمی. وارد شدیم و نزدیک به 30 تا پله رو که ارتفاعشون از پله های معمولی بیشتر بود پایین رفتیم، یعنی حدود 10 متری زیر زمین بودیم، که دوباره یک در خیلی کوچیک به چشمم اومد، در رو باز کردیم و من خشکم زد، اونجا یک آب انبار قدیمی بود که تبدیل شده بود به زورخونه، اندازه یک ساختمون دو یا سه طبقه داخل زمین رو کنده بودن و ارتفاع سقفش به ده دوازده متر می رسید. دیوارها همه از خشت و آجر و داخل هم بچه ها و جوون ها و پیرمردها داشتن ورزش میکردن تو گود...

بافت تاریخی زواره اصفهان 27

آب انبار یا زورخونه تاریخی زواره اصفهان 28

آب انبار یا زورخونه تاریخی زواره اصفهان 31

صدای زنگ مرشد حواسم رو دوباره سرجاش آوورد. 

نشستم یه گوشه ای و محو ورزش باستانی شدم، چه حال عجیبی بود، من توی زواره 10 متری زیر زمین، نشستم کنار گود زورخونه و چایی قندپهلو کنار دستم، مستم از ضرب تنبک و زنگ مرشد و صدای یا علی پهلوونهای داخل گود ...

ورزش تموم شد. منو به مرشد معرفی کرد و اینکه داشتم از کاشان تا کویر مصر رو با دوچرخه رکاب میزدم...

چیزی که بیشتر متعجبم کرد فامیلی مرشد بود، دقیقا مثل من! ذبیحی!

آب انبار یا زورخونه تاریخی زواره اصفهان 29

با بچه های زورخونه نشستیم و بعد خوش و بش و چنتا استکان چایی دورهمی، مرشد گفت امشب مهمون منی! بریم رستوران!

منم از خدا خواسته گفتم بزن بریم. دوستم هم رفت خونشون و من هم سوار ماشین مرشد رفتیم سمت اردستان که ده کیلومتری زواره است.

تو راه با مرشد ذبیحی که چهل سالی سن داشت گرم صحبت بودم که گفت اسمت چیه  ذبیحی؟

منم گفتم علیرضا...

اونجا بود که زد زیر خنده و کوبید به فرمون...

با نگاه فهموندم بهش که چی شده مگه؟ گفت بابا اسم منم علیرضاست! اینجا بود که منم دست در اووردم و زدم زیر خنده...

شام رو تو رستوران کنار راننده تریلی ها خوردیم و برم گردوند زواره...

اون شب به اتفاق های روز کلی فکر کردم و این که یکی هم اسم و فامیل من که ساختار صورتش هم خیلی شبیه به من بود، تو زواره ببینم باعث شد بفهمم که دنیا که میگن کوچیکه، واقعا کوچیکه!

آب انبار یا زورخونه تاریخی زواره اصفهان 30

صبح بعد صبحانه ای مختصر به سمت اردستان حرکت کردم. ده کیلومتر شیب اول صبح و باد سرد کویری حسابی حالمو جا اورد و و گشنم شد. کنار پمپ بنزین ایستادم که صبحانه ی مفصل تری بخورم که این عکس رو پشت یک کامیون دیدم و همینجا این جمله به نظرم رسید که "این جهان بدون هنر قابل زیستن نیست"

جهان بدون هنر زنده نیست 32

زودی صبحانه خوردم و حرکت... اون روز 110 کیلومتر تا نایین داشتم که تقریبا 70 کیلومترش سربالایی به همراه باد شدید بود. گردنه ظفرقند هم که تو اون منطقه معروفه سر راهم...

همینطور رکاب میزدم و هر یک ساعت، اندازه 2 یا 3 دقیقه استراحت میکردم که زودتر برسم...

و مگه شیب تموم میشد! بعد نزدیک به 5 ساعت حوالی 2 بعدازظهر بود که رسیدم به یک رستوران و قورمه سبزی سفارش دادم. بعد دو روز بود که برای اولین بار داشتم غذای درست حسابی و برنج میخوردم...

و دوباره حرکت تا اینکه آقای حاجی عبداللهی زنگ زد و پرسید که کجام تا بتونه هماهنگی جهت اسکان تو نایین رو انجام بده...

گفتم که خسته شدم و نزدیک 50 کیلومتری نایینم، خود آقای حاجی عبدالهی هم که دوچرخه سوار بود گفت نگران نباش که دیگه 40 کیلومتر آخر مسیر سرپایینه و زود میرسی نایین، منم با این حرف انرژی گرفتم و آخرین شیب رو طی کردم و بعد زیباترین تابلوی راهنمایی که یک دوچرخه سوار توی هر سفر میتونه با اون مواجه بشه جلو چشمام سبز شد و من از خوشحالی داد و بیدا و جیغ و دست و کف و هوراااااااا... 

تابلو شیب جاده به سمت پایین رو نشون میداد و این بهترین اتفاق برای من تو اون لحظه بود.

حوالی عصر رسیدم نایین و مستقیم به سمت مسجد جامع معروف شهر...

مسجد جامع زواره اصفهان

و بعد دیدن مسجد جامع با دوچرخه توی بافت قدیم شهر گشتی زدم، مقداری وسیله برای شام خریدم و رسیدم مدرسه ای که قرار بود توش بخوابم...

 

ادامه دارد ...

@alirezazabihi.az


منبع: ایران بوم گردی

دسته ها: استان ها اصفهان مجله ایران بوم گردی

ارسال دیدگاه



دیدگاه کاربران

نظری ثبت نشده است.

پربازدید ترین مطالب

تگ